فیونا برای اولین بار به پاریس سفر میکند تا به عمه کمبینای خود، مارتا، کمک کند. در این میان فجایعی رخ میدهد که عمدتاً پای دام را وسط میکشد؛ مرد بیخانمانی که هنوز هیچ احساس یا فکری نداشته که از ابراز آن واهمه داشته باشد.