مونا برژرون مرده است و جسد یخزدهاش در خندقی در حومه فرانسه پیدا میشود. فیلم از این نقطه به هفتههای منتهی به مرگ او فلاشبک میزند. از طریق این فلاشبکها، شاهد افول تدریجی مونا هستیم؛ او از جایی به جای دیگر سفر میکند، به کارهای موقت مشغول میشود و نزد هر کسی که به او سرپناهی بدهد میماند. مونا به شدت مستقل است و آزادی را به آسایش ترجیح میدهد، اما همین اشتیاق به آزادی است که در نهایت او را به سمت نابودی سوق میدهد.