آگوستین چیزها را فراموش میکند؛ او در حال پیر شدن است و خودش این را میداند. ماریا هرگز تنها نیست: او مراقب همه است، خیلی کم میخوابد و بیش از حد کار میکند. او روز به روز بیشتر تحت فشار قرار میگیرد. یک روز، ماریا بر اساس یک تصمیم آنی، تصمیم میگیرد آگوستین را رها کند.