وقتی جان الکس لانگمایر در یک تیراندازی توسط هفتتیرکش دیگری که او نیز قبلاً جانش را نجات داده بود نجات مییابد، قول میدهد که سبک زندگی گذشتهاش را کنار بگذارد. او هنگام ورود به شهر متوجه میشود که تنها شغل موجود، معاونت کلانتر جید مورفی است؛ مردی شریف که میان کشاورزان خردهپا و یک زمیندار بزرگ و ظالم محلی گیر افتاده است. کلانتر دختر زیبایی هم دارد؛ بنابراین لانگمایر تصمیم میگیرد بماند و ببیند آیا میتواند از مهارتش در تیراندازی برای کار خیر استفاده کند یا خیر.