بث پرینس همیشه عاشق قصههای پریان بوده و حالا احساس میکند بالاخره در آستانه رسیدن به پایان خوش زندگی خودش است؛ شغلی رویایی در یک سینمای مستقل و جذاب در کنار ساحل و یک دوستپسر فوقالعاده. فقط یک مشکل وجود دارد؛ هیچ مردی تا به حال به او نگفته که دوستش دارد. بث که مستأصل شده تا برای اولین بار آن سه کلمه حیاتی را بشنود، خودش دست به کار میشود و آرزو میکند که کاش این کار را نمیکرد.