همه چیز در زندگی جوزف و جوآن عادی به نظر میرسد. جوآن اولین فرزندشان را باردار است. زندگی در خانه کوچک شهری آنها دنج و صمیمی است. اما چیزی در مورد جوزف درست نیست. او برای به دنیا آمدن بچه هیجانی نشان نمیدهد. کار روی مستندش نیز روزبهروز آشفتهتر و بیهدفتر میشود. در حالی که جوزف تلاش میکند ظاهر عادی زندگی خانوادگیاش را حفظ کند، نقاب او شروع به فرو افتادن میکند. اواخر شب، زمانی که جوآن فکر میکند او مشغول کار است، جوزف در خیابانهای لسآنجلس پرسه میزند و عمداً به استقبال خطر میرود. جوآن نگران رفتارهای عجیب جوزف شده است، اما نه آنقدر که واقعاً باید نگران باشد.