اما دختری بسیار جذاب اما بیگناه است، آنقدر زیبا که ماشینها در حضور او تصادف میکنند. او در جوانی با دکتر کارلوس پایوا، دوست پدرش که هیچ جذابیتی برایش ندارد، ازدواج میکند. آنها به دره آبراهام نقلمکان میکنند. کارلوس او را دوست دارد، اما تصمیم میگیرد در اتاقی مجزا بخوابد تا وقتی اواخر شب به خانه برمیگردد، اما را بیدار نکند. با گذشت زمان، او احساس نارضایتی از ازدواجش میکند و به همین دلیل معشوقه جدیدی برای خود مییابد.