سال ۱۹۸۷، عشق در زمان جنگ: جورج که راننده اتوبوس است با کارلا ملاقات میکند؛ یک پناهنده نیکاراگوئهای که زندگی بیثبات و عمیقاً غمانگیزی را در گلاسگو میگذراند. پشت او زخمی است، دوستپسرش ناپدید شده، خانوادهاش پراکنده شدهاند و او تمایل به خودکشی دارد. جورج او را به نیکاراگوئه میبرد تا بفهمد چه اتفاقی برای آنها افتاده است و به او کمک کند تا با گذشتهاش روبرو شود.