در سال ۱۸۱۵، ژاکوی جوان به همراه والدینش زندگی دهقانی و آرامی را در منطقه پریگورد فرانسه سپری میکند. اما روزی با دستگیری پدرش پس از درگیری با کنت دو نانساک متکبر، شادی دوران کودکی او به شکلی بیرحمانه پایان مییابد. پس از مرگ هر دو والدینش، ژاکو توسط بونال، کشیشی مهربان، به فرزندی پذیرفته میشود و تحت تأثیر او به جوانی با اعتمادبهنفس و بااخلاق تبدیل میشود. اکنون در سن بزرگسالی، ژاکو تنها یک خواسته دارد: تلافی کردن تمام بدیهایی که کنت دو نانساک در گذشته به پدر و مادرش روا داشته است.