اد در کودکی در حال تمیز کردن تفنگهای شکاری پدرش بود تا او را برای تولدش غافلگیر کند که ناگهان یکی از تفنگها شلیک شد و به مادرش اصابت کرد و او را کشت. پدرش با دیدن این صحنه خونین، دچار جنون آنی شد و اد به سختی توانست جان سالم به در ببرد. اکنون او در سنین نوجوانی به خانه بازمیگردد؛ غافل از اینکه پدرش هنوز آنجاست و منتظر فرصتی است تا حسابش را با او تسویه کند.