پدربزرگ لیتلفوت به سختی بیمار میشود و تنها امید برای بهبودی او «گل شب طلایی» است که در سرزمین خائنانه و خطرناک مه یافت میشود. لیتلفوت به همراه دوستان وفادارش سفری را برای یافتن این درمان آغاز میکند و در این راه، یک دایناسور گردندراز خجالتی و تازهوارد به نام علی از یک گله مهاجر نیز به آنها ملحق میشود. آنها در حین عبور از این سرزمین مهآلود و باتلاقی، توسط یک جفت شکارچی، یک پرنده تیزبین و یک تمساح غولپیکر، تعقیب میشوند و باید بر ترس و بیاعتمادی خود نسبت به این محیط ناشناخته غلبه کنند.