فردریک زندگی بورژوایی آرامی دارد؛ او شریک یک دفتر کوچک در پاریس است و با هلن، معلمی که باردار فرزند دومشان است، ازدواج موفقی داشته است. فردریک بعدازظهرها در رویای زنان دیگر به سر میبرد، اما قصد هیچ اقدامی ندارد. یک روز، کلویی که معشوقه یکی از دوستان قدیمیاش بوده، شروع به سر زدن به دفتر او میکند. آنها به عنوان دوست، به طور نامنظم در بعدازظهرها با هم ملاقات میکنند تا اینکه سرانجام کلویی تصمیم به اغوای فردریک میگیرد و او را دچار یک دوراهی اخلاقی سخت میکند.