ویکتور مانند یک نیروی ویرانگر طبیعت وارد زندگی آنا میشود. او به آنا میگوید: «من مرد رویاهای تو هستم»، اما در طول پانزده سال آزار و اذیت بعدی، ویکتور در واقع به مرد کابوسهای او تبدیل میشود. اما ویکتور خودش هم کابوسهای خاص خود را دارد؛ کابوسهایی که با ملاقات با خواهر ویلچرنشینش، کلر، آنها را تغذیه میکند. ویکتور در پسزمینه کازینوی درخشان خود هروئین توزیع میکند و با رابط خود در بوئنوس آیرس و شریک تجاری ناخواستهاش، جووانی، که مرتباً به او سر میزند، همکاری میکند. از آنجا که ویکتور میخواهد همسرش را کنترل کند، از مایکل میخواهد که در غیاب او مراقب آنا باشد. اما وقتی رابطه مایکل و آنا از یک دوستی ساده فراتر میرود، اوضاع بسیار پیچیده میشود. وقتی ویکتور از رابطه پنهانی آنها باخبر میشود، به کریستینا، زن اغواگر و اجیرشدهاش، دستور میدهد تا آنا را بکشد. اکنون آنا باید با بزرگترین چالش زندگی خود روبرو شود و بازی را پیش ببرد، یا در این راه جان خود را از دست بدهد.