هزار سال پیش، لپرکان در جستجوی طلای دزدیدهشدهاش، رد خونینی از خود در حومه شهر به جا گذاشت. اکنون او به شهر بزرگ بازگشته و از تمام ترفندهای مرگبار خود برای به دام انداختن دختر کابوسهایش استفاده میکند. جستجوی خونین او زمانی مرگبارتر میشود که دوستپسر این دختر، یکی از سکههای طلای لپرکان را میدزدد. اهالی شهر به زودی با دو جسد مواجه میشوند و رد پودر طلا آنها را به مخفیگاه لپرکان میرساند.