دختری به نام هانا به زادگاهش (گاتلین) بازمیگردد تا مادرش را پیدا کند، اما در راه مرد غریبهای را سوار میکند که با آیهای از انجیل، آینده زندگی او را پیشگویی میکند. وقتی او به آنجا میرسد، آیزاک را از کما که ۱۹ سال در آن بوده بیدار میکند. آیزاک بیدار شده و میخواهد آخرین پیشگویی را محقق کند.