در اوایل قرن بیستم در انگلستان، خانواده مونی یک خاندان عجیب و غریب هستند که در خانهای بزرگ و روستایی زندگی میکنند. پدر خانواده که پیرمردی ناتوان و پزشک بازنشسته است، ادعا میکند ۱۹۹ سال سن دارد. فیبی، دختر بزرگتر، خانه را اداره میکند. مورتیمر، پسر بزرگتر، تاجری است که امور مالی را مدیریت کرده و به درآمد خانواده کمک میکند. مونیکا، دختر کوچکتر، یک سادیسمی است که موشهای زنده را به عنوان حیوان خانگی نگه میدارد و مدام آنها و دیگر حیوانات کوچک را شکنجه میکند و آسیب میرساند. مالکوم، پسر کوچکتر، نیمهعقلی با تمایلات حیوانی است تا جایی که او را در اتاقی با مرغهای زنده زندانی کردهاند. اما کل این خانواده یک راز تاریک و پشمالو دارند.