گریگوری تودور جوان شاهد قتل بستنیفروش محلهشان میشود و بعدها بزرگ شده و شغل او را به ارث میبرد، اما تصمیم میگیرد مواد هولناکی از جمله اعضای بدن انسان را به بستنیهای خود اضافه کند. وقتی یکی از بچههای محله گم میشود، بچههای محلی به گریگوری مشکوک میشوند و با هم متحد میشوند تا از ماجرا سر در بیاورند.