مردی که به خاطر دوستان دزدش به زندان افتاده بود، پس از آزادی دوباره با آنها ملاقات میکند و میگوید دیگر علاقهای به همکاری با آنها ندارد. آنها بدون اطلاع او، جسدی را در صندوق عقب ماشینش میگذارند و او برای ساختن آیندهاش حرکت میکند. متاسفانه آنها فراموش کردهاند کلید مورد نیازشان را از روی جسد بردارند، بنابراین به تعقیب او میپردازند. در همین حال، دختر یکی از روسای مافیا تلاش میکند تا آدمکشی را که پدرش را کشته به قتل برساند، اما مادربزرگش سعی دارد با خانوادهای که آدمکش را استخدام کرده صلح کند، بنابراین او و اوباشش تلاش میکنند جلوی دختر را بگیرند. این مرد و دختر با هم همراه میشوند و در حین فرار از دو جهت مختلف، دچار آشوب و دردسر میشوند.