دیوید در حال ۵۰ ساله شدن است و دچار بحران میانسالی شده است! او مطمئن نیست که «همسر بینقصش» دوستش دارد یا خیر و اینکه آیا شغل مناسبی را انتخاب کرده است یا نه. پیری چیزی بود که او هرگز به آن فکر نکرده بود، اما اکنون با این چالش مواجه است که بقیه زندگی خود را ارزشمند سازد و امیدوار است دوستان صمیمیاش بتوانند به او کمک کنند. او با درک اینکه شاید تنها حدود ۳۵ سال از عمرش باقی مانده باشد، باید زندگی خود را سر و سامان دهد تا از شادی و رضایت خود مطمئن شود. سرنوشت همهچیز را تغییر میدهد وقتی او با مردی که ۱۵ سال از خودش جوانتر است ملاقات میکند؛ کسی که به او نشان میدهد سن اهمیتی ندارد و شاید خوشبختی آیندهاش درست در مقابل چشمانش قرار دارد.