بابی وایتساید پس از از دست دادن بهترین دوستش چارلی در شب کریسمس، به دریاچهای میرود که در آنجا هاکی زمستانی بازی میکردند. او هنگام پارو کردن برف روی یخ، یک زمین هاکی جادویی و کاملاً آماده را کشف میکند که فقط شبها و در حضور او ظاهر میشود. وقتی یک شرکت توسعه املاک شروع به خرید زمینهای حاشیه دریاچه میکند، بابی با عشق دوران دبیرستانش متحد میشود تا اهالی شهر را برای انجام یک بازی آخر در این برکه شبانه بسیج کند.