داگ، پسر جوان و سادهلوحی که به شدت وابسته به مادرش است، در آستانه ازدواج با عروس زیبایش، کالیستا، متوجه تغییر رفتار او میشود. او مچ کالیستا را در حال پرسه زدنهای شبانه و دروغ گفتن میگیرد، و کالیستا علائمی شبیه به آنفولانزا از خود نشان میدهد. طبیعی است که داگ فکر میکند او در حین خیانت به بیماری مبتلا شده است. اما در واقعیت، کالیستا توسط یک سنگ باستانی تسخیر شده و بدون اینکه داگ بداند، در حال خوردن دوستان و خانواده اوست.