کلای اندرسون، یاغی بدنام، به همراه باندش به بانک شهر دستبرد میزنند و هر کدام به سمتی فرار میکنند. اسب کلای در حین سواری تند لنگ میشود و او مجبور میشود در مزرعهای در همان نزدیکی توقف کند. او به زودی متوجه میشود که این ملک متعلق به یک مبلغ مذهبی محلی به نام هولیس جارت، همسر جدیدش و پسرش از ازدواج قبلی است. کلای که خود را یک مسافر خسته جا زده، سعی میکند خود را در این پناهگاه امن جا کند، اما کشیش فریب نمیخورد. او موافقت میکند که کلای چند روزی در مزرعه بماند، اما انگیزهاش حفظ امنیت خانوادهاش نیست. هولیس استدلال میکند که با زمان، صبر و ایمان زیاد، میتواند این یاغی را متقاعد کند که ورق را برگرداند و زندگی جدیدی شروع کند. اما تمایلات جنایتکارانه کلای ممکن است عمیقتر از آن چیزی باشد که کشیش تصور میکرد.