در طول پنج سالی که از ربوده شدن دخترش توسط قاچاقچیان انسان میگذرد، وینسنت به سراسر جهان سفر کرده و ردپایی خونین از خود به جا گذاشته است. اکنون او شهری را که دخترش در آن نگهداری میشود و دلال محبتی که او را اسیر کرده، پیدا کرده است. در طول یک شب در سولو در مکزیک، وینسنت مصمم است به قولی که سالها پیش داده بود عمل کند: دخترش را پس بگیرد و مردی را که او را ربوده بود بکشد.