بارون فرانکنشتاین که زمانی توسط روستاییان خشمگین به خاطر خلق یک موجود زنده هیولایی از قلعهاش رانده شده بود، به کارلستاد بازمیگردد. آنها در ارتفاعات کوهستان به جسد این موجود برمیخورند که به شکلی بینقص در یخ حفظ شده است. او با کمک یک هیپنوتیزمکننده به نام زولتان که اکنون کنترل این موجود را در دست دارد، دوباره به زندگی بازگردانده میشود. آیا فرانکنشتاین میتواند طلسم هیپنوتیزم زولتان را که هیولا را به ارتکاب این قتلهای هولناک وا میدارد بشکند، یا زولتان موجود را تحریک خواهد کرد تا خالق خود را نابود کند؟