پس از مرگ همسرش، کریستین متوجه میشود که احتمالاً با ازدواج با او به جای مردی که در جوانی تمایل بیشتری به او داشت، زندگی خود را هدر داده است. برای غلبه بر این افکار غمانگیز، او تصمیم میگیرد از وضعیت او و مردان دیگری که سالها پیش در یک مهمانی رقص که نقطه عطفی در زندگیاش بود با او رقصیدند، باخبر شود. او یک به یک به ملاقات آن آشنایان فراموششده میرود؛ کریستین نه تنها از دیدن وضعیت زندگی آنها شگفتزده میشود، بلکه به تاثیری که ناخودآگاه بر احساسات و سرنوشت این افراد گذاشته بود نیز پی میبرد.