در قلب اشتایری، خاندان کارنستاین حتی پس از مرگ فانی خود، از قبرها برمیخیزند و در اشتیاق شدیدشان برای خون تازه، شرارت را در حومه شهر میپراکنند. بارون هارتوگ که خانوادهاش همگی قربانی خونآشامی کارنستاینها شدهاند، قبرهای آنها را میگشاید و میخی چوبی در قلبهای شیطانیشان فرو میکند. تنها قبری که او نمیتواند جایش را پیدا کند، متعلق به میرکالا کارنستاین، زن زیبای افسانهای است. سالها آرامش پس از آن شب هولناک برقرار میشود تا اینکه میرکالا دوباره ظاهر میشود تا انتقام نابودی خانوادهاش را بگیرد و عطش خود به خون را سیراب کند.