دو مرد حدوداً چهل ساله که از دست همسرانشان جانشان به لب رسیده است، همهچیز را رها میکنند تا بروند و در منطقهای دورافتاده زندگی کنند. در آنجا آنها با یک کشیش تندخو، یک مرد دائمالخمر و امیل آشنا میشوند که لذتهای ساده زندگی را به یاد آنها میآورند. آرامش تمام آن چیزی است که آنها میخواهند، اما طولی نمیکشد که سبک زندگی آنها الهامبخش هزاران مرد سرگردان دیگر میشود.