در حومه ناپل در جریان جنگ جهانی دوم، میلوزای ۱۵ ساله و سادهلوح که مورد سوءاستفاده مکرر مردان اطرافش قرار گرفته است، نمیتواند از محدوده روستای کوچک خود فرار کند. پس از مرگ غمانگیز مادرش، او با یک سرباز مجروح ملاقات میکند و به او کمک میکند تا به مزرعه خانوادهاش بازگردد. سرباز عاشق او میشود و میخواهد با او ازدواج کند، اما مادرش اصرار دارد که او باید با دختری باکره نامزد کند.