آکیرا مدام با ترانه «توپ جهنده» که به یاد میآورد مادرش در دوران کودکی برایش میخوانده، تسخیر میشود و اکنون در آستانه ورود به دوران بزرگسالی، میخواهد منشأ این ترانه را پیدا کند. این مرد جوان ظاهراً وارد یک تونل زمان میشود که در آن جنبههایی از دوران کودکی و بزرگسالی او با هم ترکیب میشوند. او در این ناکجاآباد با زن/جادوگر زیبایی برخورد میکند که در هزارتوی عمارت خود گم شده است، درست همانطور که مرد جوان در هزارتوی زمان و شاید در سطوحی، در هزارتوی ناخودآگاه خود گم شده است.