یک راننده مسابقات اتومبیلرانی دورهگرد، هنگام توقفی کوتاه در شهر کوچکی در تگزاس، متوجه میشود که قطعات خودروی مسابقهایاش که روی یدککش پشت کاروانش بوده، به سرعت و با مهارت تمام دزدیده شده است. او سارقان را تعقیب میکند و متوجه میشود که آنها شش کودک یتیم هستند. او نمیتواند به قانون متوسل شود، چرا که کلانتر فاسد محلی بیشتر درآمد حاصل از دزدیهای این بچهها را در ازای نفرستادنشان به پرورشگاه تصاحب میکند. آنها اراذل دوستداشتنیای هستند که به نوبه خود شیفته این راننده میشوند. بچهها که از توافق خود با کلانتر ناراضی هستند، پنهانی همراه او راهی سفر میشوند و راننده خود را در نقش یک ناپدری ناخواسته میبیند. به لطف اشتیاق و مهارت فنی فوقالعاده بچهها، او شروع به کسب شهرت در پیست مسابقه میکند. اما کلانتر از از دست دادن درآمد اضافی خود اصلاً راضی نیست.