در فرانسه، پیش از جنگ جهانی اول. مانند هر یکشنبه، یک نقاش پیر که در ییلاق زندگی میکند، میزبان پسرش گونزاگ است که همراه با همسر و سه فرزندش به دیدن او میآیند. سپس دخترش ایرن از راه میرسد. او همیشه عجله دارد، تنها زندگی میکند و چندان به آنها سر نمیزند. روایتی صمیمانه و درونی که در آن آنچه نشان داده نمیشود و آنچه حدس زده میشود، از ظاهر ماجرا اهمیت بیشتری دارد و به انتظاراتی میپردازد که هر شخصیت از زندگی دارد.