سه سال پس از ازدواج عاشقانه خود، با دو دختر خردسال در خانه در لس آنجلس، نیکلاس آردن و الن واگستاف آردن سوار بر هواپیمایی هستند که در اقیانوس آرام جنوبی سقوط میکند. اگرچه بیشتر مسافران موفق به نجات از این حادثه میشوند، اما فرض بر این است که الن هنگام سقوط از قایق نجات جان باخته و جسدش هرگز پیدا نمیشود. پنج سال به جلو میرویم. نیکلاس که میخواهد به زندگی خود ادامه دهد، مرگ قانونی الن را اعلام میکند. بخشی از این ادامه زندگی شامل ازدواج مجدد است، این بار با زن جوانی به نام بیانکا استیل، که قصد دارد برای ماه عسل او را به همان تفریحگاه مونتری ببرد که ماه عسل خود و الن را در آنجا گذرانده بود. در همان روز، الن توسط نیروی دریایی که او را از جزیرهای در اقیانوس آرام جنوبی که پنج سال گذشته در آن سرگردان بود نجات داده، در لس آنجلس پیاده میشود. او از نیروی دریایی میخواهد که نجات او را علنی نکنند و به نیکلاس هم اطلاع ندهند، زیرا میخواهد خودش این کار را انجام دهد.