تا جایی که به یاد دارد، لنای نوجوان شاهد این بوده که مادرش لوسی، زندگی خود را پای یک مشت مرد بیسروپا و مفتخور هدر داده است. وقتی ویکتور (جدیدترین دوستپسر مادرش) شروع به نخ دادن به لنا میکند، لنا یک تله عسلی پیچیده پهن میکند، به این امید که به مادرش نشان دهد این مرد واقعاً چه آدم آشغالی است.