سیان اندرسون، نویسنده داستانهای معمایی، دوستپسرش جان را ترک میکند تا برای سه هفته نویسندگی فشرده به شهر یونانی و منزوی مونمواسیا برود. او پس از ورود به این قلعه باستانی، متروکه و محصور در میان دیوارها، با الیاس اپلبی روبرو میشود؛ صاحبخانه عجیب و غریب و چاقی که او را از میان راهروهای زیرزمینی مرموز به خانهای که قرار است در آن کار کند هدایت میکند. او به سیان هشدار میدهد که شبها به دلیل وزش بادهای قاتلی که پس از تاریکی هوا شروع میشوند، در خانه بماند.