جان کلانتر شهر، آلن برنت، توسط غریبهای که در مسیر با او برخورد میکند نجات مییابد. نجاتدهنده او مشخص میشود که جگیید است؛ هفتتیرکشی که پس از سالها دوری به شهر بازگشته است. او پس از ورود به شهر متوجه میشود که نمیتواند صلحی را که میان مردم خودش (یعنی صاحبان کافهها، قماربازان و غیره) و مردم درستکار و محترم شهر برقرار شده است، تحمل کند.