دیوید، کارگر یک انبار ضایعات که به تازگی اخراج شده، و ماری که یک فاحشه است و هر دو حدود ۲۰ سال سن دارند، در شب سال نو در برلین با هم آشنا میشوند و تصمیم میگیرند با هم فرار کنند. از آنجا که دست دیوید به دلیل یک تصادف گچ گرفته شده است، ماری برای تامین هزینههای سفر بیوقفه آنها در منطقه رور به تنفروشی ادامه میدهد. عشق و اراده آنها برای بقا، آنها را در میان تمام مشکلات هدایت میکند.