در سال ۱۹۴۵، پسر جوانی با اتوبوسی به یک شهر کوچک در جورجیا میرسد؛ اتوبوسی که مادرش در آن ربوده و به قتل رسیده بود. او تنها و آرام مینشیند و همه متقاعد میشوند که او کر و لال است. پسر با این تصمیم که سکوت به او قدرت و امنیت میدهد، تصمیم میگیرد لال بماند و فقط به تمام حرفهایی که اطرافیانش (که فکر میکنند او نمیشنود) میزنند، گوش دهد.