برندا، مادری مجرد که در مرکز شهر شیکاگو زندگی میکند، سالهاست که برای تامین مخارج زندگی و دور نگه داشتن سه فرزندش از خیابانها تلاش میکند. وقتی او بدون هیچ هشدار قبلی اخراج میشود، برای اولین بار امیدش را از دست میدهد؛ تا اینکه نامهای به دستش میرسد که خبر مرگ پدری را میدهد که هرگز او را ندیده است. برندا که ناامیدانه به دنبال هر نوع کمکی است، خانوادهاش را برای مراسم تشییع جنازه به جورجیا میبرد، اما هیچ چیز نمیتوانست او را برای مواجهه با خانواده براون، یعنی خاندان جنوبی پر سر و صدا و خوشگذران پدرش آماده کند. در دنیای یک شهر کوچک پر از بعدازظهرهای طولانی و بازارهای محلی، برندا تلاش میکند تا خانوادهای را که هرگز از وجودشان خبر نداشت بشناسد و در این مسیر عشق جدیدی پیدا میکند که ممکن است زندگیاش را تغییر دهد.