دینگوس مگی، هفتتیرکش سرکش، در جستجوی یک قطار حامل طلا است که با آشنای قدیمی خود، هوک بردسیل، در کالسکه سفر به سانفرانسیسکو روبهرو میشود و پولهای او را میدزدد. هوک به شهر مجاور یعنی یرکیز هول میرود، جایی که بل ناپس هم شهردار است و هم ادارهکننده یک فاحشهخانه. او هوک را به عنوان کلانتر شهر منصوب میکند و سعی میکند او را ترغیب کند تا سرخپوستان را تحریک کند تا سربازان قلعه مجاور (که مشتریان اصلی او هستند) به نبرد لیتل بیگهورن نروند. دینگوس تلاش میکند تا دردسرهای بیشتری درست کند و با یک دختر سرخپوست به نام آنا همراه شود. این فیلم هجویهای بر عبارت مکرر «قانون غرب» است و آن و ارزشهایش را به شکلی مضحک به تصویر میکشد.