پورکی و برخی از همکاران ملوانش در مرخصی ساحلی در یک کافه هستند. یک کاپیتان دزدان دریایی متوجه میشود که خدمه خودش فرار کردهاند و همه افراد داخل کافه را مجبور میکند تا خدمه جدید او شوند. کاپیتان رفتار بسیار بدی با خدمه دارد، به ویژه به آنها غذا نمیدهد (گوشت روی استخوانها را خودش میخورد و فقط استخوانها را به آنها میدهد). خدمه پس از یک هفته شورش میکنند؛ کاپیتان سعی میکند با یک توپ جنگی جلوی آنها را بگیرد، اما در نهایت خودش را به انبار مواد منفجره پرتاب میکند.