مردی بیکار که بیهدف رانندگی میکند، به اقامتگاه ولف لاج میرود و در نهایت کاری پیدا میکند. وقتی او هر شب با صدای فریادها و صداهای ترسناک از خواب بیدار میشود، تصمیم میگیرد که دیگر نمیتواند یک تماشاچی بیگناه باقی بماند.