مارتین در یک ایستگاه رادیویی محلی کار میکند که به تازگی سناریونویس جدیدی به نام پدرو کارمایکل را استخدام کرده است؛ کسی که به نوشتن درامهای فوقالعاده شهرت دارد. خاله مارتین، جولیا، که رابطه خونی با او ندارد، پس از سالها دوری به خانه بازمیگردد و مارتین عاشق او میشود. به محض اینکه پدرو از این رابطه عاشقانه باخبر میشود، شروع به گنجاندن جزئیات آن در فیلمنامه سریال درام روزانه خود میکند. به زودی، مارتین و جولیا نه تنها داستانهای نسخه تخیلی خود را از رادیو میشنوند، بلکه متوجه میشوند که قرار است در آینده چه کارهایی انجام دهند.