کریسمس سال ۱۹۵۵ در دیتونا بیچ فلوریدا است و مریلین، فرزند وسط خانواده، مشتاق است در میان شلوغی و هیاهوی خانواده بزرگش دیده شود. وقتی بنجی، دوست خانوادگی آنها که به فلج اطفال مبتلا است، برای اقامت به خانه آنها میآید، مریلین تصمیم میگیرد این تعطیلات را برای او خاص کند. پس از اینکه برنامههای او برای یک جشن بزرگ به هم میخورد، او متوجه میشود که بهترین هدیهها اغلب ژستهای ساده و معنادار دوستی هستند.