باب فورد بهترین دوستش جسی جیمز را به قتل میرساند تا عفو عمومی دریافت کند و بتواند با دوستدخترش سینتی ازدواج کند. فورد که غرق در احساس گناه است، خیلی زود خود را با تمسخر و ریشخند آشکار مردم در سراسر شهر مواجه میبیند. او به کلرادو سفر میکند تا شانس خود را در معدنکاوی امتحان کند، به این امید که هنوز فرصتی برای ازدواج با سینتی داشته باشد.