شبی در هفت سال پیش، رافائل پس از کار به خانه آمد و متوجه شد افرادی ناشناس به دنبال او آمدهاند. او بلافاصله و بدون نگاه کردن به پشت سرش فرار کرد. از آن لحظه به بعد زندگی او تغییر کرد، گویی آن شب هرگز به پایان نرسیده است. یک شب، در کنار آتشی در نزدیکی یک کارخانه، او تصمیم میگیرد داستان سفرش را برای غریبهای بازگو کند. روایت صمیمانه رافائل با شهادت جمعی ملتی روبرو میشود که تحت ستم فقر، سرکوب پلیس و فساد نهادینه شده هستند.