وزلیک که روزگار سختی را میگذراند، به شاگردی در یک سمساری در سانفرانسیسکو تن داده است. او به طور تصادفی متوجه نقشه تعدادی از مشتریان ناراضی و عجیبوغریب صاحبکارش برای سرقت از آنجا میشود. او به جای لو دادن آنها، خودش را به عنوان مغز متفکر این سرقت جا میزند.