در اتاقی اثیری با سقف بلند، زنانی به انتظار ایستادهاند؛ شاید اینجا برزخ است و آنها مردهاند. در این اتاق، دو زن جوان، یکی بازیگر و دیگری روانشناس، آخرین روزهای زندگی خود را از صفحه تلویزیون تماشا میکنند. هر دو با مردان متأهل رابطه داشتهاند، هر کدام مواجههای طولانی با همسر معشوق خود داشته و هر دوی این صحنهها در یک توالت زنانه رخ داده است؛ یکی در پشتصحنه تئاتری که در آستانه پیشنمایش است و دیگری در یک تالار اپرا در طول پرده اول. روابط میان هر جفت از زنان جوان و مسنتر چرخشهای غافلگیرکنندهای پیدا میکند و در اتاقِ دارای تلویزیون، موجودی خیالی در حین تماشا، سوالات کاوشگرانه و چالشبرانگیزی از این دو زن جوان میپرسد.