آجی پاندیت، نویسنده ثروتمند، با دیوا که جوانی فقیر و خشمگین است و در محلههای فقیرنشین نزدیک با پدر بیوهاش زندگی میکند، دوست میشود. پس از بزرگ شدن این دو مرد، آجی عاشق سونالی میشود، در حالی که دیوا همچنان به زندگی در فقر و تنگدستی ادامه میدهد.