پاوان که در شبکه HMTV کار میکند، در حیدرآباد زندگی کرده و مدام با پدر بازنشسته و مادرش در تماس است. با استخدام یک مشاور خلاق توسط رئیسش، تغییرات زیادی در شبکه ایجاد میشود و او با افراد مختلفی مصاحبه میکند. او با آنجالی، کارمند ایرتل آشنا شده و هر دو به شکلی دراماتیک عاشق هم میشوند. پاوان هنگام تحقیق درباره سیاستمداران فاسد، به شواهدی دست مییابد و تصمیم میگیرد به باند تبهکاری به نام بادا نفوذ کند. در حالی که او همچنان مشغول جمعآوری مدارک است، دنیایش با شنیدن خبر کشته شدن والدینش و بسیاری دیگر در جریان آتش زدن یک اتوبوس توسط اراذل، از هم میپاشد. او برای یافتن مسئول این جنایت به راه میافتد، غافل از اینکه زندگی خودش نیز در خطر است.