آلن وایت مردی مستاصل است؛ دخترش برای زنده ماندن به پیوند قلب نیاز دارد. او به طور غیرمنتظرهای با پسر بزرگش دنی روبرو میشود؛ مجرمی که سالها با خانوادهاش صحبت نکرده است. دنی ردِ مردی را که برای قتل نشانهگذاری شده بود گم کرده و میترسد با رئیس بیرحم خود روبرو شود. آلن در گرفتاری دنی، راهی برای نجات هر دو فرزندش میبیند؛ او که از قبل آماده است تا برای اهدای قلب به دخترش بمیرد، تصمیم میگیرد به جای گروگان فراری دنی، نقش بازی کند.